1- دوست دارم کعبه را ببینم.بنشینم گوشه ای چادر سفیدم را بکشم روی سرم و آرام حرف بزنیم.
2- سه روز در جنگل بمانم و خزه ها را لمس کنم و بوی چوب بشنوم و پوستم سرخ و سفید شود از شبنم های دم صبح.
3- بچه داشته باشم که فینش را بگیرم و انگشت های پایش را بشمارم و سرم را توی گردنش کنم و نفسسسسسسس
4- ورزش کنم و 57 کیلو بشوم
5- پدرم شاد و سالم باشد همیشه
6- خدا کنارم باشد و قهر نکند و غضب نکند و مهربان باشیم و عاشق باشیم و روی ماهش را ببوسم.
برچسب:
نویسنده: کیانوش رضاپور
از تنهایی می ترسم و میدانم اگر خدا را داشته باشم تنها نخواهم ماند اما باز هم میترسم.
با دلم اما دوستش دارم.
کاش لانگ دیستنس ها نبود.
اینروزها دوتایی گریه میکنیم و خداحافظی و فردا تماس میگیریم و ...
قصه همانطور ناتمام به آخر نرسیده رها میشود...
یا اول و یا آخر دستم به دامانت رهایم کن از بندهای این دنیا
برچسب:
نویسنده: کیانوش رضاپور
برچسب:
نویسنده: کیانوش رضاپور
برچسب:
نویسنده: کیانوش رضاپور
کاملا تفننی
نوشته بود در فروردین خبر خوشی دریافت خواهی کرد
ناگهان به ذهنم رسید که امکان دارد خبری از مامان برسد؟
شاید باورش برای خودم هم سخت است که بعد بیست سال منتظرش هستم ...
منتظر بوی پیراهنش شاید .. یوسف من
مامان نیست و دیشب تا حالا سوالی در ذهنم میچرخد که چرا من مامان نداشتم؟
مگه میشه بدون مامان زنده ماند؟
چطور تاب آوردم؟
چرا نداشتمش؟
مگر بچه بدون مادر هم میشود؟
امروز روز مادر است ..
برچسب:
نویسنده: کیانوش رضاپور
مثل آنها که به صخره میکوبند
همانطور کوبنده
همانقدر بی رحم
برایش هزار آرزوی خوب دارم
.
.
اما در دل تنگم گله هاست ...
برچسب:
نویسنده: کیانوش رضاپور
مامان خیلی دست و دلباز بود. بخشنده بود. محال بود کسی برایش کاری کند و جبران نکند.
آن شب مادربزرگ بعد از بیست سال انگشترش را به من برگرداند.
مامان ... خیلی دوستت دارم ..هنوز
برچسب:
نویسنده: کیانوش رضاپور
یادم نمی آید هیچ دوره ای از زندگی ام خواسته باشم در این دنیا بمانم..
این روزها اما دلم میخواهد بروم.. همانقدر حسرت رفته ها را میخورم.
برچسب:
نویسنده: کیانوش رضاپور